جوان امروز

داستان کوتاه

از روزهایی که دخترِ خانه بودم چند سالی می‌گذرد، اما هنوز طعم لقمه‌هایی که مامان برايم می‌گرفت، از همان روزهایی که تازه شروع به غذا خوردن کرده بودم، تا روزهایی که لقمه تو کیف مدرسه یا دانشگاهم می‌گذاشت، زیر زبانم مانده است.
برای من که یکی از تفریحاتم امتحان کردن طعم غذاهای مختلف در بهترین رستوران‌‌های شهرم و همچنين شهرهای زیادی که به آن‌جا سفر كردم، و حتی چند کشوری که دیدم، از دونر کباب ترکی گرفته تا چیکن تندوری هندی، فیش‌اندچیپس انگلیسی و لوله کباب آذری و... هیچ‌کدومش با همه خوشمزگی، طعمی نظیر طعم بی‌نظیر لقمه‌های مامان را نداشت و به گرد پايش هم نمی‌‌رسید.
می‌دانستم چیزی بیشتر از تنها عادت به یک طعم خاص، دستپخت مامان را از بقیه دستپخت‌ها متمایز کرده، اما این چرا همیشه گوشه ذهنم مانده بود که چرا لقمه‌های مامان طعم متفاوتی دارند؟
همیشه به او می‌گفتم و می‌گويم: مامان لقمه‌ها و غذاهايت مزه "جان" می‌ده، یك مزه‌ای که تو هیچ خوراکی دیگری نیست.
تا امروز که بالاخره رازش را فهمیدم.
پسرم مریض و تب‌دار و بی‌حال بود. با چشم‌های بی‌حال و نیمه‌بازش توي رختخواب دراز کشیده بود و من از دیدن حالش کلافه بودم.
راسته که تا مادر نباشی، هرگز نمی‌فهمی مادرت برايت چه کار کرده!
دل تو دلم نبود، بی‌اشتهایی چند روزه‌ش و لب نزدن به غذاش من رو بیشتر ناراحت می‌کرد.
در مسیر بازگشت از دکتر با خودم فکر کردم باید برايش چی بپزم که هم برای سرماخوردگی‌اش خوب باشد و هم او را به اشتها بیاورد.
با همه نگرانی‌ام، ناچار بودم ظاهرم را آرام نگه ‌دارم و با محبت و صبر با هر ترفندی که به ذهنم می‌رسید از عوض کردن صدا گرفته تا شکلک درآوردن، به خوردن غذا ترغیبش کنم.
وای که هر لقمه که در آن شرایط می‌خورد انگار به روح من قوت می‌داد.
و من قبل از هر چیز در هر لقمه برايش عشق می‌گذاشتم، طعمی که در هیچ ادویه‌ای نیست. افزودنی مُجازی که در غذای هیچ رستورانی نیست.
این‌جا بود که فهمیدم چرا در بدترین مریضی‌ها هم لقمه‌های مامان براي بهتر شدنم از همه داروها موثرتر بود.
در بی‌حوصلگی و کلافگی مریضی، مِهری که مامان در هر قاشق و هر لقمه برايم می‌گذاشت، همان رازی بود که طعم غذا را متحول می‌کرد. راز تفاوت دستپخت مامان با همه دستپخت‌های دنیا.
در غذای هیچ رستورانی هرچند معروف، چاشنی عشق مادر به فرزند نیست.
آنهایی که در روزهای مریضی یا حتی شادی، مادرشان کنارشان بوده و با عشق برايشان غذا پخته، باید خوب بدانند طعم لقمه‌های مامان چرا با همه غذاهای عالم فرق دارد. درک حضور همراه مهربانی بی‌منت،‌ كه سایه حمایتش در شادی یا غم روي سرمان بوده، روی طعم غذايش هم اثر داشته است.


نویسنده: خانم افسانه فرپور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 16:33  توسط وحید  | 

!!!!!!

برکه

 

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم به همین سنگ زدن

ماه به هم می ریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در اب

ماه را می شود از حافظه ی اب گرفت...؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:50  توسط وحید  | 

تناقض

                       تناقض

من تعجب کردم

از تناقض وسط نظم جهان

وسط این همه در جای خودش چیده شدن

مثلاً

من تعجب کردم

از حضور گل سرخ

وسط مذبله ی موش و کلاغ

یا که از دیدن یک شاپرک پر احساس

بین این شهر پر از آهن و سنگ

که به جای گل سرخ

روی گل نرده ی خشکی از چوب

کاملاً سرد و سیاه

خوش و خرم پر خود می سایید

یا که در کنج قفس

مگسی جای لجن

نیش بر نوش عسل می مالید

من تعجب کردم

از حضور کفتار

وسط حوض بلور

لب به لب آب زلال

کفتری پاک برایش می مرد

و شغالی که برایش گل و می می اورد

یا چکاوک که به جای سر سرو

یا که بر دوش سپیدار بلند

بر کمر گاه آخرین برج غروب

لانه ای کوچک و بی روح

پر از گرد زغال

در میان تن یک کهنه شکاف

بی غم حمله ی قوچ

یا که شاهین و هما

با دو سه تیکه از سرب و طناب

بی ثمر، می سازد

من تعجب کردم

از دروغی که مسلمان می گفت

بر سر سجده ی پر مهر طلا

بت پرستی که خدا را می خواند

و خدا را می دید

من تعجب کردم

از شب شاعر شعر گل و مرغ

که میان رخ دیوارو دروغ

سخن از راستی و در می گفت

یا که در شهری دور

وسط قطب جنوب

روز و شب بی معناست

یا که آن قاضی راس

که برای سخن عشق مرا چوبم زد

و خودش عاشق معشوقه ی پست دنیاست

من تعجب کردم

از حضور ماهی

در میان برهوتی از شن

وسط دشت کبیری بی اب

از شتر در دل دریای کبود

روی یک قایق خوب

نرم و آرام، سوار رخ موج

چشم در راه اٌفق می پیمود

من تعجب کردم

از عقابی که به جای نوک کوه

در ته یک دره

روزگارش به صفا طی می کرد

یا که از بارش برف

وسط چله ی فصل گرما

من تعجب کردم

از کسوفی که در آن یک خورشید

وسط ماه و زمین حایل شد

یا که در اوج غرور

یک جوان، پر ز شعور

تن به خفت دهد از بهر خسی، پول سیاه

من تعجب کردم

در تعجب ماندم

در تعجب هستم

این چه وضعیست خدا

من در این جا چه کنم

راست باشم یا کج

مال باشم یا فقر

نیش باشم یانوش

تو مرا راه نما

تو مرا چاه نما

ای خدا

یارم باش

 

 

                                                   شاعر: شهاب

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:22  توسط وحید  | 

وصیت نامه ی کوروش کبیر

ای پسران من,و ای دوستانی که در اینجا حضور دارید,بدانید که عمر من به پایان رسیده است,علایم بسیاری وجود دارد که دیگر مدت مدیدی در میان شما نخواهم بود.

من در زندگی مردی خوشبخت بودم,در ایام کودکی از جمیع مزایایی که اطفال نیک بدان اراسته اند برخوردار بودم و چون به دوران جوانی رسیدم مزایای جوانی را کسب کردم و از ان بهره مند شدم,و در اوان پیری ام نیز از هیچ نوع موهبت محروم نماندم .

هرچه سنینم رو به تزاید میرفت از نیروی بیشتری بهره مند می شدم تا این که در دوران پیری خود را ضعیف تر از جوانی ندیدم.هر ارزویی داشتم بر اورده شد و دست به هر کاری زدم پیروز شدم.

دوستان و یارانم از حسن تدبیر من برخوردار شدند و دشمنانم جملگی فرمانم را گردن نهادند.

قبل از من وطنم سرزمین کوچک و گمنامی در اسیا بود و حالا در دم مرگ ان را بزرگترین و مقتدر ترین و شریف ترین کشور اسیا به دست شما می سپارم.

من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم.

جمله ارزوهای من بر اورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود اما از انجا که پیوسته از شکست و ادبار در هراس بودم ,خود را از خود پسندی و غرور در امان می داشتم و حتی در پیروزی های بزرگ خود پا از جاده ی اعتدال بیرون ننهادم و بیش از حد مسرور و شاد نشدم,حال که اخرین روز های عمرم فرا رسیده است ,خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می بینم که فرزندانی که خداوند به من مرحمت نموده همه سالم و در عین نشاط و عقل اند و وطنم از همه جهت پر شکوه و مقتدر و یارانم مسرور و محتشم اند,ایا با این همه موفقیت و کامیابی نمی توانم بدین امید چشم بر هم گذارم که یادگار جاودانی از خود به جای گذارده ام و ایندگان مرا مردی خوشبخت و کامیاب خواهند شمرد؟

حال وقت این رسیده ایت که من جانشین خود را معین کنم تا از هر تشتت و نفاق جلو گیری شود.

من هردوی شما را,فرزندان عزیزم,دوست می دارم اما اداره ی کشور را پس از خود به دست ان فرزندم می سپارم که بزرگتر است.

 

من در دوران عمرم مانند همه ی شما به تبعیت از سنت دیرینه ی وطنمان مقید به این بودم که حرمت برادران و بزرگتران را نگه دارم و چه در راه رفتن و چه در هنگام سخن گفتن و نشستن ,مهتر از خود را مقدم دارم و به عموم فرزندانم نیز از اغاز طفولیت گوشزد کرده ام که پاس احترام بزرگتر از خود را نگه دارند تا کهتران ان ها را محترم و معزز بدارند.

این سنت را پیوسته به کار بندید و عادات قدیم خود را حفظ کنید,حرمت قانون را بر خود واجب بدانید و خصائل و سنن قدیمی را گرامی بدارید.

 

پس تو ای "کمبوجیه",چون مسند سلطنت پارس مستقر شدی,دمی غفلت مکن,این موهبت بزرگیست که خداوند به من اعطا کرده است و من ان را به دست تو می سپارم,به تو ای "تانا اوکسار" عزیزم,حکومت ماد و ارمنستان و کادوزی را ارزانی می دارم.

درست است که برادرت سلطنت پارس و قدرتش ما فوق تو است ولی ایمان دارم که تو از سعادت بزرگتری متنعم خواهی شد.

زیرا هیچ مانعی در نیک بختی تو نمی بینم و نقصی در اسباب سعادت تو در بین نیست.

جمیع اسباب و وسایلی که برای سعادت مرد لازم است در تو فراهم می بینم و حتم دارم که پیوسته کامروا و سعید خواهی شد.

در صورتی که ان کسی که به جای من بر مسند سلطنت می نشیند باید عشق به کارهای بزرگ و مشکل در نهادش مخمر باشد,دقیقه ای فرصت استراحت نداشته باشد,باید پیوسته بیش از من بکوشد و مراقب باشد مبادا به دام دیگران گرفتار شودو پیوسته در راه حریفان دام بگستراتد.

این هاست وظایف کسی که قدرتش از تو در حکومت بالا تر است و باور کن این ها موانع بزرگی در تامین سعادت و راحتی است.

 

و اما تو ای "کمبوجیه",بدان که عصای زرین,سلطنت را حفظ نمی کند,بلکه یاران صمیمی برای پادشاه بهترین و مطمئن ترین تکیه گاه هستند.

اما این را بدان که مردمان عموما وفادار و صمیمی نیستند,زیرا اگر صمیمیت و وفا ذاتی همه ی ادمیان بود,مانند سایر صفات و خصائل طبیعتا مشهود بودو حال ان که هر فردی از افراد باید بکوشد تا یاران موافق و صمیمی و وفادار برای خویش فراهم سازد.اما یاران نیک و صمیمی ,با جور و ستم به دست نمی ایند بلکه به یاری اعمال نیک و رفتار پسندیده می توان انها را به دست اورد.

اگر در اداره ی امور مملکت کمک خواستی,یاران و همکاران خود را از بین اشخاص شریف و اصیل که از خون و جنس خودت هستند بر گزین.

هموطنان خودمان بهتر از خارجیان خدمت می کنند و به ما نزدیک ترند.انها بهتر به درد ما می رسند تا کسانی که در مرز و بوم دیگری نشو و نما یافته اند.و کسانی که از یک خون پرورش یافته و از یک مادر شیر خورده و در یک خانه رشد و نمو یافته اند,بهتر والدین خود را عزیز و گرامی می دارند و در دنیا اتحادی استوار تر از این علاقه و محبت یافت نمی شود.این الفت و و پیوستگی طبیعی را که خدایان پدید اورده و برادران را با رشته ی محبت ذاتی به یکدیگر پیوند داده اند از بین نبرید و هیچ گاه در صدد بر نیائید ان را نادیده انگارید,بلکه ان را مدار کار خویش قرار دهید.همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند.

هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کند به کار خود سامان داده است,چه از موفقیت و افتخاری که نصیب برادری می شود هیچ کس بیشتر از برادرش برخوردار نمی شود.مردی که به پایه های رفیع رسید و قدرت یافت ایا در نزد برادرش بیشتر از دیگران عزیز و گرامی نیست ؟اگر برادر شخصی مقتدر و صاحب اعتبار باشد,احدی را یارای ان است که به برادر ان شخص مقتدر ستم روا دارد و به حقش تجاوز کند؟

 

پس بکوش که بیش از هرکس برادرت را یاری کنی و دلش را از محبت و صمیمیت سرشار سازی.زیرا احدی بیشتر و زودتر از شادی اش خرم و نا کامی اش ملول و متا ر نخواهد شد.و باز در این باب فکر کن که اگر خدمتی و محبتی کنی چه کسی بیشتر از برادرت از تو سپاسگذاری خواهد کرد؟جز برادرت کیست که در ازای خدمتی با وفا ترین و متحد ترین یار تو باشد؟ایا در دنیا خدمتی برازنده تر از این سراغ داری که برادری را یاری کنند و ار را مفتخر و عزیز و گرامی بدارند؟در دنیا ننگی بزرگتر از نفاق و دشمنی بین برادران سراغ نداریم.

"کمبوجیه"!برادر تو یگانه کسی است که چون بر مسند شاهی جلوس کردی,بدون بغض و حسادت مقام دوم را در مملکت دارا خواهد بود.

پس ای پیران عزیزم,من شما را به خدایان سوگند می دهم و ووطن عزیزم را به شما می سپارم و از شما تقاضا می کنم که اگر طالب رضایت خاطر من هستید,دست الفت و اتحاد به یکدیگر بدهید و یار و یاور هم باشید.

پسران!!!خدا,حافظ شما باش.وداع مرا به مادرتان برسانید.یاران من از همگی به حاضران و چه انان که غائبند,وداع می کنم.

کوروش کبیر

مقبره ی کوروش کبیر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 14:13  توسط وحید  | 

مردی با چهار همسر

مردی با چهار همسرمرگ

روزی روزگاری مرد ؟روتمندی بود که چهار همسر داشت.مرد بسش از همه عاشق همسر چهارمش بود و همسشه برایش گرانقیمت ترین هدایا و بهترین غذاها را تهیه می کرد.او عالی ترین ها را برای همسرش می خواست.

همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به داشتن او افتخار می کرد ولی همیشه می ترسید که روزی این زن او را ترک کند.

مرد همسر دومش را هم دوست داشت.این زن بسیار صبور و همیشه با محبت مراقب او بود.مرد به او اعتماد زیادی داشت و وهر وقت با مشکلی مواجه می شد از او کمک می خواست.

همسر اول مرد به او بسیار وفا دار بود و نقش بسیار مهمی در نگهداری سرمایهی او بازی می کرد.با این وجود او همسر اولش را دوست نداشت اگرچه این زن عمیقا عاشقش بود اما ان مرد کمتر به این زن توجه داشت.

روزی مرد احساس کرد بیمار است و فهمید فرصت زیادی برای زندگی کردن ندارد.بنابر این از چهارمین همسر خود پرسید:

"من تو را بیشتر از چهار همسر دیگرم دوست داشتم و برای تو بهترین هدایا را گرفتم و بیشتر از همه مراقب تو بودم

حالا که دارم میمیرم ایا در کنارم میمانی؟به من کمک می کنی؟

زن چهارم پاسخ داد:نه به هیچ وجه و بدون گفتن کلمه ای دیگر به راه خود رفت.پاسخ او درست مانند یک چاقوی تیز در قلب مرد فرو رفت.

مرد غمگین از همسر سومش پرسید:من در تمام زندگی ام تو را دوست داشتم.حالا که دارم میمیرم کنار من می مانی؟ایا به من کمک می کنی؟

همسر سوم به مرد پاسخ داد:"زندگی همچنان زیباست.وقتی تو بمیری من دوباره ازدواج می کنم.قلب مرد شکست و یخ زد.

سپس از همسر دومش پرسید:"من همیشه زمان مشکلات به سراغ تو می امدم و تو هم همیشه به من کمک کردی حالا که دارم میمیرم ایا از من حمایت میکنی؟به من کمک می کنی؟

همسر دوم پاسخ داد:من متاسفم.الان نمی توانم کمک کنم.نهایتا می توانم با تو تا مزارت بیایم.این جواب درست مانند این بود مرد صاعقه بزند و مرد احساس تباهی کرد.

بعد صدایی امد که گفت:من با تو می مانم و با تو می ایم.مهم نیست که تو کجا می روی.مرد به دنبال صاحب صدا گشت.

همسر اول مرد بود.او خیلی نحیف بود چون مرد خوب به او رسیدگی نکرده بود.

مرد گفت:باید وقتی فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت می کردم.

حقیقت این است که همگی ما چهار همسر در زندگی مان داریم.

چهارمین همسر ما بدن ما است.مهم نیست که چقدر زمان برای رسیدگی به ان صرف کنیم.وقتی ما می میریم او مارا ترک می کند.

همسر سوم ما:دارایی و موقعیت ماست.وقتی میمیریم همهی انها به دیگران تعلق پیدا می کند.

دومین همسر ما خانواده و دوستان ماست.مهم نیست چه مدت زمانی با ما بوده اند بیشترین کاری که انها می توانند انجام دهند این است که با ما تا سر مزارمان بیایند.

اما اولین همسر ما روح و روان ماست که اغلب اوقات در پی قدرت و پول و موقعیت از ان غافل شده ایم.تنها روح ماست که هرجا می رویم ما را همراهی میکند.

بنابر این همین الان روحت را تقویت کن و پرورش بده چرا که بهترین هدیه ایست که در این دنیا به تو پیشکش شده...

 

 

 

با تشکر از خانم افسانه فرپور

نظر یادت نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:18  توسط وحید  | 

سلام

از این که مدت هاست اپدیت نشده از همگی معذرت میخوام

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:29  توسط وحید  | 

مقدمه

به نام خداوند رحمت و بخشایش

دیدم

رحمت و بخشایش را از درگاه او دیدم لحظه ای که همه از او نا امید شدند امید را در حکمت او دیدم.

دیدم که خدا مهر بانی خود را از بنده اش دریغ نکردو سفره ی رحمتش را بر او گستراند جایی که از او نا امید شد و فکر کرد که از رحمتش محروم مانده است فهمید که مصلحت در ان است.

خداوندا از این که مرا از رحمت خویش دریغ نکردی و ان چه را که صلاح من بود دادی سپاسگذارم

تو به من یاد دادی که صبور باشم تو به من اموختی که امیدوار باشم.

پس بارالهئ امیدم را به نا امیدی تبدیل مکن و مرا از رحمت خویش دریغ نکن.

                             وحید.ف

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:57  توسط وحید  | 

مهربان باشیم حتئ در اندیشه هایمان

 

مهربان باشیم حتئ در اندیشه هایمان

دوستان سلام:

به قول استاد الهئ قمشه ای هر لحظه اندیشه هایتان را محک بزنید

هر اندیشه ای در چهره تان ظاهر میشود

اگر حتی در مورد کسی با غضب نفرت و کینه فکر کنی چهره ات زشت میشود و تفکرات شما چهره تان زیبا میشود.

پس مهربان باشیم حتئ در اندیشه هایمان.

                                نویسنده:وحید.ف

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:52  توسط وحید  | 

زنگ زندگی,وقت امتحان

 

زنگ زندگی,وقت امتحان

دوست من کلاس چندم هستی؟

اگر محصل نیستی تعجب نکن.

زندگی درست مثل یک مدرسه است.همه ی ما در هر سن و موقعیتی هنوز یک دانش اموز مدرسه ی زندگی هستیم.

یاد روز های مدرسه به خیر,همکلاسی ها,تخت سیاه,مساله ها و راه حل ها.معلم ها,زنگ تفریح ها به خصوصاامتحان ها.امتحان معمولا اتفاقی نبود که دوستش داشته باشیم.

همیشه برای اماده شدن برای امتحان باید وقت و انرژی صرف می کردیم.چه روز هایی بود.یک عده همیشه شاگرد زرنگ بودن و یک عده نمره ی قبولی راضیشون می کرد.عده ای هم بودن که که دل به درس نمی دادن و گاهی ناچار چند سال در یک مقطع تحصیلی باقی می ماندند.

راستی هیچ فکر کردید اگر امتحان نبود چه اتفاقی می افتاد؟شاید انوقت همگی در همان مقطع کلاس اول ابتدایی برای همیشه جا می ماندیم.

امتحان در واقع فرصتی بود برای ان که خود را محک بزنیم,ببینیم تفاوت شاگرد اخر سال تحصیلی با ان شاگرد اول سال چقدر شده.

شاید معنای امتحان این است که به خاطر بسپاریم :برای پیشرفت باید تلاش کرد,برای جلو رفتن باید قدم بر داشت,برای به دست اوردن همواره باید بهایی پرداخت کرد,برای رسیدن به رفاه باید سختی کشید.

راستی اسایش و رفاه برای کسی که هرگز طعم سختی را نچشیده چه لطفی دارد؟

جز این که در غالب تکرار تبدیل به عادت شودو به اصطلاح دل ادم ها را بزند؟

بیایید بر گردیم به مدرسه ی زندگی,جایی که هر لحظه درس های زیادی برای اموختن داردجایی که از همه چیزو همه کس می توان اموخت.جایی که مسایل زیادی برای حل کردن است و امتحان هایی که گاه از قبل قابل پیشبینی و گاه بدون اطلاع و سرزده از ما گرفته می شود.امتحان های اسان و گاه سخت.

در مقاطعی از زندگی به امتحان های بزرگ می رسیم,مثل کنکور که ظاهرا روی سرنوشتمان تاثیر بسزایی دارند.

گاهی هم به امتحان هایی می رسیم که نا خود اگاه تصور می کنیم ورای تاب و تحمل توانایی ماست.گاهی حتی لب به شکایت می گشاییم و از بخت بد و بد شانسی شکوه می کنیمکه این حق من نیست,چرا بین این همه ادم این امتحان باید برای من پیش بیاید؟این امتحان برای من خیلی بزرگ است.شاید این احساس برای بسیاری از ما غریبه نباشد.

خوب می دانم که احساس خوشایندی نیست,این همان احساسی است که اگر ادامه پیدا کند و جدی گرفته شود می تواند تمام پنجره های رو به نور روح ما را ببندد.

و مطمینا در تاریکی جواب مناسب و امیدوار کننده ای برای مسایل پیدا نخواهد شد.در چنین مواردی ان چه اهمیت دارد درست همان پاسخ و راه حلی است که برای این مساله پیدا خواهیم کرد.باور دارم خداوند قبل از گرفتن هر امتحانی از بندگانش ظرفیت و توانایی دادن ان امتحان را در بندگانش دیده است.

اگر گاهی افرادی در امتحان ها قبول نمی شوند,شاید به خاطر کوتاهی و دل به درس ندادن خودشان باشد یا شاید اهمیت حل مساله را از یاد برده اندو برای پشت سر گذاشتن مقطع قبلی,رورت رشدو پیشرفت را فراموش کرده اند.وقتی که روزگار مسیله ی جدیدی پیش روی ما می گذارد,قبل از پاسخ دادن دو نکته ی مهم وجود دارد

نکته ی اول:می گویند وقتی با مسیله ای در زندگی مواجه شدید ,هر چه قدر هم که ان مسیله بزرگ باشد به خاطر بیاورید مسایل و مشکلات کاغظ کادوی هدیه ای است که خداوند برایتان فرستاده است,هر چه قدر این مشکلات بزرگتر باشد,نشانه ی این است که هدیه ی بزرگتری بعد از باز کردن کاغظ کادو در انتظار شماست.ونکته ی دوم,این که اگر خداوند از بندگانش امتحان نمی گرفت شاید همگی ما برای همیشه همان دانش اموز کلاس اول ذر نقطه ی شروع باقی می ماندیم.

از زمانی که در یافتم خدا از بندگانش امتحان می گیرد تا امادگی لازم برای ورود به کلاس و مقطع بالا تر بعدی را داشته باشیم وقتی احساس می کنم در شرایط یک امتحان جدید قرار گرفته ام ,سعی می کنم هر چه قدر هم این ازمون دشوار باشد ,او خداوند را شکر کنم,چون احساس می کنم خداوند استحقاق رشد را در من دیده که برایم شرایطش را مهیا کرده است وبلا فاصله پس از ان از خداوند صبر و استواری می خواهم و برای یافتن بهترین راه حل ها از خوذش یاری می خواهم,زیرا هرگز به یاد نمی اورم که از او کمک خواسته باشم و مرا بی جواب گذاشته باشد.

تحمل دشواری امتحان با شیرینی درک دعوت خداوند برای رشد و پیشرفت برایم اسان می شود.

در حین باز کردن کاغظ کادو یا همان مصایب و مشکلات,سعی می کنم به شیرینی دریافت هدیه ای فکر کنم که از سوی خداوند در ان کاغظ کادو پیچیده شده و در راه است.

در کلاس زندگی مقاطع بسیاری برای گذراندن وجود دارد,از پیش از پیش دبستانی تا مقاطعی بالا تراز دکترا.

کسب مدرک هدف شایسته ای نیست,انچه اهمیت دارد کسب مهارت های لازم برای رسیدن به رشد و تعالی است.

لحظه ای که به باقی ماندن در مقطع فعلی ام راضی شوم,همان لحظه ی گریز و عدم رضایت از دادن امتحان و لحظه ی اغاز رکود است.

یادمان باشد امتحان های زندگی,همواره یکی از دلایل موجه حضور موثر ما در زندگی است.

نویسنده:افسانه فرپور

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:38  توسط وحید  | 

شعر مرگ

مرگ:

مرگ در قلب من است

مرگ در ذهن من است


مرگ هم راز و هم آواز من است

لحظه ای از بدنم دور نمی گردد...

پیش من جفت من است

من همیشه به همه می گفتم:

نکند ترس به دل راه دهید از مردن

و هنوزم به همین معتقدم

زندگی مثل گلیست

که سر قبر عزیزی رویید

و تو آن را چیدی

پس تو هم یک مرگی

یا که چون شعله ی شمع

وسط راه سراشیبی باد

باد هم یک مرگ است

مرگ همچون سنگیست

که رها می گردد

از سر انگشت پسر بچه ی شاد

شیشه ی پنجره ی خانه ی دل میشکند

سنگ هم یک مرگ است و پسر بچه خدا...

مرگ همچون آسیست

که خدا در وسط بازی مشروط قمار

شرط آن عمر بشر

لحظه ای رو کرده ست

حال آن شاخه گل زیبا را

در درون یک تنگ

که پر از اب زلال و قند است

گر گذارید ز لطف

زندگی می گیرد

زندگی بعد از مرگ

یا که آن شعله ی شمع

در پناه تن یک آیینه ی پراحساس

زنده می ماند و خوش

زندگی منشوریست

که اگر نور درونش تابی

هفت رنگش بینی

از جهنم تا حور

از سرخ تا اوج بنفش

من از این مرگ نمی ترسیدم

تا زمانی که به من گفت:

بیا تا برویم

من از او ترسیدم

لحظه ای لرزیدم

رو به خود کردم و با خود گفتم:

تو که این گونه قشنگش خواندی

پس چرا ترسیدی؟!

مرگ در پاسخ من چیزی گفت:

لحظه ی تلخ وداع

از دوصد دلبند است

عمر تو شیشه ی آن پنجره ایست

که به دست پسرک می شکند

دل من از سنگ است.

هیچ کس از پس این لحظه نبردست خبر

هر کسی از نظر خویش کند تفسیرش

زندگی پست ترین بازی تکرار زمانست ولی

همه در بازی تکراری ان می لولند

هیچکس خسته از این بازی نیست

پس بیا تا برویم

هیچ کس تا نرود پی نبرد ان جا چیست؟

پس تو هم هیچ مگو

لحظه ای خشکم زد

و سپس مرگ به من گفت:

که ای گل روییده به قبر بغلی

تو بیا تا برویم

مرگ من کودک دلبند خودم بود

که من را می چید

شاعر: شهاب س

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:22  توسط وحید  | 

زیبا ترین

حالا تصمیم دارم تا برای شما چند جمله ی زیبا بنویسم.بخوانید و لذت ببرید:

وفا داری را باید از نیلوفری اموخت که به دور هر شاخه ای که می پیچد در اغوشش می میرد

عشق تنها میکروبی است که از راه چشم سرایت می کند

زندگی تفسیر سه کلمه است:خندیدن,بخشیدن,فراموش کردن,پس بخند ,ببخش,و فراموش کن

زرد است که لبریز حقایق شده است,تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی. پاییز بهاریست که عاشق شده است.

میگن خدا ابرو به گریه در میاره تا گل بخنده,پس یادت باشه هر وقت بارون اومد بخندی.

هیچ وقت نذار هر رهگذری که رد میشه رو دلت یادگاری بنویسه چون بعدها پاک کردنش سخته.

در این شهر صدای پای مردمیست که همچنان که تو را می بوسند!طناب دار تو را می بافند(مردمی که صادقانه دروغ می گویند).

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند,اما حیف که من زاده ی دیروزم ,خدایا جهنمت فرداست,پس چرا امروز می سوزم؟!!!

هر جا که محرم شدی چشم از خیانت بردار,ای بسا که محرم با یک نقطه مجرم می شود.

غم و شادی با هم در یک خانه زندگی می کنند,به اهستگی شادی کن تا غم بیدار نشود.

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست اب شور دریا را با ابنبات کوچکش شیرین کند!!!

نگرانی هرگز تاسف فردا را از بین نمی برد,بلکه لذت امروز را می گیرد.

اگر کسی تو را انطور که می خواهی دوست ندارد به این ممعنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

نازم به ناز ان کس که ننازد به ناز خویش,ما را به ناز فروشان نیاز نیست,تا خدا بنده نواز است,به بنده چه نیاز است؟!!

همه می خواستند بشریت را عوض کننددریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.

برای لذت بردن از زندگی کافیست کمی احمق باشی (شکسپیر).

2چیز انتها ندارد,1.حماقت انسان ها 2.پهنای کهکشان ها... که البته در مورد کهکشان ها مطمین نیستم!!!(انیشتین).

همیشه واسه گلی خاک گلدون باش که اگر به اسمونم رسید یادش باشه ریشش کجاست.

وقتی که یک بار از یک نفر ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده,ولی وقتی که می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و از روت رد بشه تا مطمین بشه چیزی ازت نمونده!!!

زندگی سخت نیست,ما سختش می کنیم,دل ها تنگ نیست,ما تنگش می کنیم,عشق قشنگ نیست,ما قشنگش می کنیم,دل هیچ کس از سنگ نیست,ما سنگش می کنیم!!!.

زندگی مثل دیکته ایست که هی می نویسیم,هی پاک می کنیم,هی غلط می نویسیم,هی پاک می کنیم , و هی دوباره می نویسیمو هی پاک میکنیم,غافل از این که عزذاییل یهو داد می زنه برگه ها بالا.

چنین گفت زر تشت:عاشق عاشقی باشو دوست داشتن را دوست بدار,از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز,با اشتی اشتی کن و از جدایی جدا باش.

به شیطان گفتم لعنت بر شیطان!

لبخند زد

,پرسیدم:چرا می خندی؟

پاسخ داد:از از حماقت تو خنده ام می گیرد.

پرسیدم:مگر چه کرده ام؟

گفت:مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام.

با تعجب پرسیدم:پس چرا زمین می خورم؟پرسیدم:پس تو چه کاره ای؟

پاسخ داد :هر وقت سواری اموختی برای رم دادن اسب تو خواهم امد,برو سواری بیا موز!!!

لطفا بهترین جمله را انتخاب کنید و نظر بدهید      ممنون

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:17  توسط وحید  | 

ضرب المثل های ایرانی و معادل انگلیسی ان

بى خبرى , خوش خبرى
No news is Best newsYou se

شتر ديدى , نديدى

e nothing, You hear nothing

عجله كار شيطان است

Haste is from the Devil

کاچى به از هيچى

Somthing is better than nothing

گذشتها گذشته

Let bygones be bygones

مستى و راستى

There is truth in wine

نوکه اومدبه بازار كهنه شد دل آزار

Out with the old,in with the new

هر فرازى را نشيبى است

High places have their precipices

هرکه ترسید مرد ,هركه نترسيد برد

Nothing venture , nothing have

همه کاره و هیچكاره

Jack of all trades and master of none

ارزان خرى , انبان خرى

Dont buy everything that is cheap

آشپز كه دوتاشدآش يا شورميشه يا بينمك

Too many cooks spoil the broth

انگار آسمون به زمين افتاده

It is not as if the sky is falling

اندكى جمال به از بسيارى مال

Beauty opens locked doors

آدم عجول كار را دوباره ميكنه

Hasty work, Double work

آدم دانا به نشتر نزند مشت

A wise man avoids edged tools

آدم زنده زندگى مى خواد

Live and let live

آدم ترسو هزار بار مى ميره

Cowards die Many times Before Their Death

كس نخاردپشت من جزناخن انگشت من

you want a thing done,do it yourself

آب رفته به جوى باز نمى گردد

What is done can not be undone

آب از سرش گذشته

It is all up with him

آب ريخته جمع شدنى نيست

Dont cry over the spilled milk

آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم

we seek water in the sea

آدم دانا به نشتر نزند مشت

A wise man avoids edged tools

آدم زنده زندگى مى خواد

Live and let live

آدم ترسو هزار بار مى ميره

Cowards die Many times Before Their Death

كس نخاردپشت من جزناخن انگشت من

you want a thing done,do it yourself

آب رفته به جوى باز نمى گردد

What is done can not be undone

آب از سرش گذشته

It is all up with him

آب ريخته جمع شدنى نيست

Dont cry over the spilled milk

آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم

we seek water in the sea

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:7  توسط وحید  |